درس های زندگی ...

هيچ ماجرايى در زندگي ما اتفاقى نيست و هيچ چيز هم بد مطلق نيست 

درسته كه از بعضى ماجراها دردمون مياد و توام با رنج هست 
ولى بي انصافيه كه اونقدر غرق چرايى پيش اومدنش بشويم كه از درسها و تجربه هايى كه به واسطه ى آن كسب مى كنيم غافل باشيم ...


اگر درسهاى ماجرايى كه برامون پيش مياد رو نگيريم و تو زندگيمون به كارشون نبريم ناخواسته اشتباهات تكرارى ما باعث ميشه  كه درگير ماجراهاى تكرارى ميشيم !

گاهى يك شكست عشقى يا يك ناكامى شغلى  يا يك بيمارى جسمى هشدارى به ماست كه سبك زندگيمون رو عوض كنيم !

مثلا شكست عشقى باعث ميشه تو انتخاب و يا رفتارمون دقت بيشترى كنيم !

يا بيمارى جسمى به ما اعلام مى كنه كه به جسم و روحت توجه بيشترى كن و از خودت بيشتر مراقبت كن و در تغذيه ، ورزش و يا استراحتت تغييراتى ايجاد كن !

يا مثلا در مورد شكست شغلى شايد به ما گوشزد مى كنه كه تخصص بالاترى را در زمينه ى كارى به دست بياريم يا اينكه در انتخاب شريك دقت بيشترى كنيم و ...

✅هوشيارانه زندگى كنيم و با بالا بردن آگاهيمون، اختيار زندگيمون رو به دست بگيريم و مانع ايجاد ماجراهاى تكرارى بشويم !
دكتر_نيلوفر_اله_وردى

همراه خود نسیم صبا می برد مرا
یا رب چو بوی گل به کجا می برد مرا؟

سوی دیار صبح رود کاروان شب
باد فنا به ملک بقا می برد مرا

با بال شوق ذره به خورشید می رسد
پرواز دل به سوی خدا می برد مرا

گفتم که بوی عشق که را می برد ز خویش؟
مستانه گفت دل که مرا می برد مرا

برگ خزان رسیده بی طاقتم رهی
یک بوسه نسیم ز جا می برد مرا

(رهی معیری)

دلا ...

دلا با مغان آشنائی طلب
ز پیر مغان آشنائی طلب

به کنج قناعت گرت راه نیست
ز دیوانگان رهنمائی طلب

اگر عارفی راه میخانه گیر
و گر ابلهی پارسائی طلب

دوای دل خسته از درد جوی
نوای خود از بینوائی طلب

اگر صد رهت بشکند روزگار
مکن از خسان مومیائی طلب

(عبید زاکانی)

حکایت ...

سحر بلبل حکایت با صبا کرد
که عشق روی گل با ما چه ها کرد
و از ان روی رخم خون در دل افتاد
که از ان گلشن به خوارم مبتلا کرد ...

غم دل ...

غم دل با که بگویم که مرا یاری نیست
جز تو ای روح روان، هیچ مددکاری نیست

غم عشق تو به جان است و نگویم به کسی
که در این بادیه‌ی غمزده، غمخواری نیست

راز دل را نتوانم به کسی بگشایم
که در این دیر مغان راز نگهداری نیست

لطف کن، لطف و گذر کن به سر بالینم
که به بیماری من جان تو، بیماری نیست

قلم سرخ کشم بر ورق دفتر خویش
هان که در عشق من و حسن تو، گفتاری نیست

(امام خمینی)

. . .

سحر با باد می‌ گفتم حدیث آرزومندی
خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی

دعای صبح و آه شب کلید کنج مقصود است
بدین راه وروش می رو که با دلدار پیوندی

. . .

به طبیبش چه حواله کنی 
ای آب حیات

از همان جا که رسد درد 
همان جاست دوا

مولانا

اشک ...

چون صبح نودمیده صفا گستر است اشک
روشنتر از ستاره روشنگر است اشک

گوهر اگر ز قطره باران شود پدید
با آفتاب و ماه ز یک گوهر است اشک

با اشک هم اثر نتوان خواند ناله را
غم پرور است ناله و جان پرور است اشک

از داغ آتشین لب ساغر نواز تو
در جان ماست آتش و در ساغر است اشک

با دردمند عشق تو همخانه است آه
با آشنای چشم تو هم بستر است اشک

(رهی معیری)