باداباد

دل داده‌ام بر باد، بر هر چه باداباد
مجنون‌تر از لیلی، شیرین‌تر از فرهاد

ای عشق از آتش، اصل و نسب داری
از تیره‌ی دودی، از دودمان باد

آب از تو طوفان شد، خاک از تو خاکستر
از بوی تو آتش، در جان باد افتاد

هر قصر بی شیرین، چون بیستون ویران
هر کوه بی فرهاد، کاهی به دست باد

هفتاد پشت ما از نسل غم بودند
ارث پدر ما را، اندوه مادرزاد

از خاک ما در باد، بوی تو می‌آید
تنها تو می‌مانی، ما می‌رویم از یاد

قیصر_امین‌‌پور

دل ...

عمری گذشت و ساخته‌ام با نداشتن
ای دل چه خوب بود تو را هم نداشتم

سعید_بیابانکی

خندید ...

╭─┅─🦋🌺🌸🌺🦋─┅─╮

زندگی را سخت گرفتم اما او مرا
تنگ در آغوش گرفت و خندید ...

سیده_آمنه_شفیعی
╰─┅─💙🌺🌸🌺💙─┅─╯

نیست ...

به گمانم نگهم دل به کسی بست که نیست
و دلم غرق تمنای کسی هست که نیست

همه شهر به دلدادگی ام می خندند
که فلانی شده از چشم کسی مست که نیست

تو به من گفتی ازین عشق حذر کن آری
و تو گفتی که ره عشق تو سخت است که نیست

مدتی هست به دلسوزی خود مشغولم
که دلم بند نفسهای کسی هست که نیست

- فریدون مشیری

شبی را سحر کنی ...

باید برای عشق شبی را سحر کنی

تا با غزل به شهر عجائب سفر کنی

طولانی است قصه‌ی شب های انتظار

هرچند با قصیده‌ی خود مختصر کنی

در این جهان که هیچ کسی بی قرار نیست

با شعر می‌شود همه را در به در کنی

یا در هوای گمشده‌ی خویش باز هم

خود را به مصرعی ز جهان بی خبر کنی

از تلخی زمانه بکاهی و بعد از آن

از شور عشق کام کسی را شکر کنی

طبعت اگر خوش است به مضمون نیاز نیست

باید فقط نگاه به قرص قمر کنی

با شعر می‌شود که از احساس بگذری

با یک اشاره رو به سوی خیر و شر کنی

بی اختیار از پل تقدیر رد شوی

از جبر و اختیار به بیتی گذر کنی

هرگز مباد شعر ترت را برای هیچ

یعنی برای شهوت و شهرت هدر کنی

هرگز مباد روح پر از حرص و کینه را

راهی به سوی مقصد عشق و هنر کنی

چشمان خویش را ز دو دنیا بشوی تا

با چشم دیگری به دو دنیا نظر کنی

در کثرتی که نیست به جز جلوه ای از او

هرگز نمان عزیز برادر! ضرر کنی

در هر غزل به وحدت هستی نظاره کن

ای آنکه از ریا و دو رویی حذر کنی

خلوت برای شعر دل انگیز لازم است

باید برای عشق شبی را سحر کنی

محمدجواد_جلالی

بروم ...

خسته از خویشتنم، تاب ندارم دیگر
کاش می‌شد که خودم را بگذارم بروم

محمد_عزیزی

لیله الرغائب

🎋

یکی آرزو مونده توی دلش
که شب دست خالی به خونه نره
یکی شب به شب آرزو می‌کنه
که روزای درموندگی بگذره

یکی آرزو می‌کنه آسمون-
یه کم با زمین مهربون‌تر بشه
به اندازه‌ی بغض توو سینه‌ها
یه خرده گلوی زمین تر بشه

چرا باید افتادن از شاخه‌ها
همه‌ش آرزوی دل برگ شه؟
خدای توی این شب آرزو!
نذار آرزوی کسی مرگ شه

نباید نگاه کسی خیس شه
نباید‌ بره آبروی کسی
شب آرزو آرزو می‌کنم
که خنده نشه آرزوی کسی

چی می‌شد که چشمای مونده به در
توو اون جمعه‌ی سبز بیدار شه؟
دیگه وقتشه بعد این انتظار
شب آرزو، روز دیدار شه...

سیده_تکتم_حسینی

🤲

گل خوش نسیم ...

تاب بنفشه می‌دهد طرّهٔ مشک‌سای تو
پردهٔ غنچه می‌درد خندهٔ دلگشای تو

ای گل خوش‌نسیمِ من بلبلِ خویش را مسوز
کز سر صدق می‌کند شب همه شب دعای تو

حافظ

🕳️

یاد تو ...

قاصدک، شعر مرا از بر کن…

برو آن گوشه باغ، سمت آن نرگسِ مست

و بخوان در گوشش، و بگو باور کن:

یک نفر یادِ تو را، دمی از دل نبرد…

سهراب سپهری

🫂🕳️🫂

یلدا ...


بوی یلدا را می‌شنوی؟
انتهای خیابان آذر
باز هم قرار عاشقانهٔ پاییز و زمستان
قراری طولانی به بلندای یک شب
شب عشق‌بازی برگ و برف

پاییز چمدان به دست ایستاده!
عزم رفتن دارد...
آسمان بغض می‌کند، می‌بارد
خدا هم می‌داند عروس فصل‌ها چقدر دوست‌داشتنی است
کاسه‌ای آب می‌ریزد پشت پای پاییز
و تمام می‌شود...

پاییز، ای آبستن روزهای عاشقی،
رفتنت به‌خیر
سفرت بی‌خطر...

مهتا_منتظر

🕳️🫂

بغل ...

╭─┅─🍃🌺🌸🌺🍃─┅─╮

مرا بخوان که حروفم پر از عسل بشود !
مرا بخواه که هر قطعه ام غزل بشود !

مرا بخوان که پس از این همه الهه ی ناز
دوباره ورد زبانم «اتل متل» بشود

سیاه چشم ! فنا کن سپید را مگذار
که محتوایِ غزل نیز مبتذل بشود

هزار وعده به من داده ای بگو چه کنم
که دست ِ کم یکی از وعده ها عمل بشود

قسم به عشق ! به فتوای دل گناهی نیست
اگر به دست تو نامحرمی بغل بشود

بیا و مسئله ها را ز راه دل حل کن
که در تمام جهان این سخن مثل بشود

«اساس علم ریاضی به باد خواهد رفت
اگر که مسئله ها عاشقانه حل بشود

🫂

غلامرضا_طریقی
╰─┅─🍃🌺🌸🌺🍃─┅─╯

آرامش...

وقتی دستت تو دست عشقته
و آروم یه فشار کوچیک به دستت میده…
بی تفاوت از این فشار رد نشیا
داره باهات حرف میزنه
میگه دوستت داره!
میگه هواتو داره!
میگه حواست به من باشه!
میگه حواسش بهت هس!
میگه تنها نیستیا!
❤❤این یعنی نهایت آرامش❤❤

حال خوب

دلیل حال خوب هم باشیم ...

از ما هیچ چیز باقی نمی ماند, جز « خاطراتی »

که در آن

دلیل « حال خوب » دیگری بودیم ...

🕳️

دل پاک ...

یا رب! دل پاک و جان آگاهم ده

آه شب و گریهٔ سحرگاهم ده

در راه خود اول ز خودم بی‌خود کن

بی‌خود چو شدم ز خود به خود راهم ده

الهی یکتای بی‌همتایی، قیوم توانایی، بر همه چیز بینایی،

در همه حال دانایی، از عیب مصفایی، از شرک مبرایی،

اصل هر دوایی، داروی دل‌هایی، شاهنشاه فرمان‌فرمایی،

معزز به تاج کبریایی، به تو رسد مُلک خدایی.

الهی! هر که تو را شناخت و علم مهر تو افراخت،

هر چه غیر از تو بود بینداخت.

آن کس که تو را شناخت جان را چه کند؟

فرزند و عیال و خانمان را چه کند؟

دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی

دیوانهٔ تو هر دو جهان را چه کند؟

خواجه عبدالله انصاری

🕳️

رها کن ...

رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود
تو غیر از من چه می‌جویی؟
تو با هر کس به غیر از من چه می‌گویی؟
تو راه بندگی طی کن عزیز من، خدایی خوب می دانم
تو دعوت کن مرا با خود به اشکی، یا خدایی میهمانم کن
که من چشمان اشک آلوده ات را دوست می دارم
طلب کن خالق خود را، بجو ما را تو خواهی یافت
که عاشق می‌شوی بر ما و عاشق می‌شوم بر تو که
وصل عاشق و معشوق هم، آهسته می‌گویم، خدایی عالمی دارد
تویی زیباتر از خورشید زیبایم، تویی والاترین مهمان دنیایم
که دنیا بی تو چیزی چون تو را کم داشت
وقتی تو را من آفریدم بر خودم احسنت می‌گفتم
مگر آیا کسی هم با خدایش قهر می‌گردد؟
هزاران توبه ات را گرچه بشکستی؛ ببینم من تو را از درگهم راندم؟
که می‌ترساندت از من؟ رها کن آن خدای دور؟!
آن نامهربان معبود. آن مخلوق خود را
این منم پروردگار مهربانت
خالقت
اینک صدایم کن مرا.
با قطره ی اشکی
به پیش آور دو دست خالی خود را
با زبان بسته ات کاری ندارم
لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم
غریب این زمین خاکی ام. آیا عزیزم حاجتی داری؟
بگو جز من کس دیگر نمی فهمد
به نجوایی صدایم کن.
بدان آغوش من باز است
قسم بر عاشقان پاک با ایمان
قسم بر اسب های خسته در میدان
تو را در بهترین اوقات آوردم
قسم بر عصر روشن، تکیه کن بر من
قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور
قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد
برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو
تمام گام های مانده اش با من
تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو می‌گوید
ترا در بی کران دنیای تنهایان،
رهایت من نخواهم کرد

سهراب سپهری

👀

خدا

ꕥ ꕥ ꕥ ꕥ

گاه گاهی که دلم می‌گیرد
به خودم می‌گویم:
در دیاری که پر از دیوار است
به کجا باید رفت
‌به که باید پیوست
به که باید دل بست ؟

سهراب سپهری

👀

دنیا . . .

رنگ لبخند تو ای دنیا تماشایی نبود

آنچه ما دیدیم زینت بود زیبایی نبود

هرچه را در جام هستی بود نوشیدم ولی

در شراب عمر تلخی بود و گیرایی نبود

آنچه را مردم غریو کوچ می‌پنداشتند

هیچ غیر از نالهٔ مرغان دریایی نبود

نیستم غمگین گر از من دل بریدند این و آن

عشق ورزیدن به جز تمرین تنهایی نبود

مشت بر دیوار و سر بر سنگ و دندان بر جگر

لب فرو بستیم و راهی جز شکیبایی نبود

فاضل_نظری

🕳️

خرابات ...

در کوی خرابات، کسی را که نیاز است

هشیاری و مستیش همه عین نماز است

آنجا نپذیرند صلاح و ورع امروز

آنچ از تو پذیرند در آن کوی نیاز است

اسرار خرابات به جز مست نداند

هشیار چه داند که درین کوی چه راز است؟

تا مستی رندان خرابات بدیدم

دیدم به حقیقت که جزین کار مجاز است

خواهی که درون حرم عشق خرامی؟

در میکده بنشین که ره کعبه دراز است

هان! تا ننهی پای درین راه ببازی

زیرا که درین راه بسی شیب و فراز است

از میکده‌ها نالهٔ دلسوز برآمد

در زمزمهٔ عشق ندانم که چه ساز است؟

در زلف بتان تا چه فریب است؟که پیوست

محمود پریشان سر زلف ایاز است

زان شعله که از روی بتان حسن تو افروخت

جان همه مشتاقان در سوز و گداز است

چون بر در میخانه مرا بار ندادند

رفتم به در صومعه، دیدم که فراز است

آواز ز میخانه برآمد که: عراقی

در باز تو خود را که در میکده باز است

فخرالدین عراقی

🕳️

دل و دین ...

هر که را جام می به دست افتاد

رند و قلاش و می‌پرست افتاد

دل و دین و خرد ز دست بداد

هر که را جرعه‌ای به دست افتاد

چشم میگون یار هر که بدید

ناچشیده شراب، مست افتاد

وانکه دل بست در سر زلفش

ماهی‌آسا، میان شست افتاد

لشکر عشق‌باز بیرون تاخت

قلب عشاق را شکست افتاد

عاشقی کز سر جهان برخاست

زود با دوستش نشست افتاد

هر که پا بر سرِ جهان ننهاد

همّت او عظیم پست افتاد

سر جان و جهان ندارد آنک:

در سرش بادهٔ الست افتاد

وآنکه از دست خود خلاص نیافت

در ره عشق پای‌بست افتاد

هان، عراقی، ببر ز هستی خویش

نیستی بهره‌ات ز هست افتاد

فخرالدین عراقی

🕳️

درد ...

روزی بهلول در حالی که داشت از کوچه‌ای می‌گذشت شنید که استادی به شاگردانش می گوید:

من در سه مورد با امام صادق کاملا مخالفم!

یک اینکه می گوید:خداوند دیده نمی‌شود، پس اگر دیده نمی شود وجود هم ندارد.

دوم می گوید:خدا شیطان را در آتش جهنم می‌سوزاند، در حالی که شیطان خود از جنس آتش است و آتش تاثیری در او ندارد.

سوم هم می‌گوید:انسان کارهایش را از روی اختیار انجام می دهد در حالی که چنین نیست و از روی اجبار انجام می دهد.

بهلول تا این سخنان را از استاد شنید فورا کلوخ بزرگی به دست گرفت و به طرف او پرتاب کرد، اتفاقا کلوخ به وسط پیشانی استاد خورد و آنرا شکافت !

استاد و شاگردان در پی او افتادند و او را به نزد خلیفه آوردند.

خلیفه گفت:ماجرا چیست؟

استاد گفت:داشتم به دانش آموزان درس می دادم که بهلول با کلوخ به سرم زد و آنرا شکست !

بهلول پرسید:آیا تو درد را می بینی؟

گفت:نه

بهلول گفت:پس دردی وجود ندارد. ثانیا مگر تو از جنس خاک نیستی و این کلوخ هم از جنس خاک پس در تو تاثیری ندارد.

ثالثا:مگر نمی‌گویی انسانها از خود اختیار ندارند؟

پس من مجبور بودم و سزاوار مجازات نیستم

استاد دلایل بهلول را شنید و خجل شد و از جای برخاست و رفت.

🕳️