صبوری

ز بی‌عشقی بهار زندگی دامن کشید از من
وگرنه همچو نخل طور آتش می‌چکید از من

ز بی دردی دلم شد پاره‌ای از تن، خوشا عهدی
که هر عضوی چو دل از بی‌قراری می‌تپید از من

به حرفی عقل شد بیگانه از من، عشق را نازم
که با آن بی نیازی ناز عالم می‌کشید از من

چرا برداشت آن ابر بهاران سایه از خاکم؟
زبان شکر جای سبزه دائم می‌دمید از من

ز بی برگی به کار چشم‌زخم باغ می‌آیم
مباش ای بوستان‌پیرا به کلی ناامید از من

نوای بی‌خودان داروی بی‌هوشی بود دل را
دگر خود را ندید آن کس که فریادی شنید از من

صبوری

گفتیم عشق را به صبوری دوا کنیم
هر روز عشق بیشتر و صبر کمتر است

سعدی

ط ر ی ق ع ش ق

طريق عشق جانا بي بلا نيست

زماني بي بلا بودن روا نيست

اگر صد تير بر جان تو آيد

چو تير از شست او باشد خطا نيست

از آنجا هرچه آيد راست آيد

تو کژمنگر که کژ ديدن روا نيست

سر مويي نمي داني ازين سر

تو را گر در سر مويي رضا نيست

بلاکش، تا لقاي دوست بيني

که مرد بي بلا مرد لقا نيست

ميان صد بلا خوش باش با او

خود آنجا کو بود هرگز بلا نيست

کسي کو روز و شب خوش نيست با او

شبش خوش باد کانکس مرد ما نيست

که باشي تو که او خون تو ريزد

وگر ريزد جز اينت خون بها نيست

دواي جان مجوي و تن فرو ده

که درد عشق را هرگز دوا نيست

درين درياي بي پايان کسي را

سر مويي اميد آشنا نيست

تو از دريا جدايي و عجب اين

که اين دريا ز تو يکدم جدا نيست

تو او را حاصلي و او تورا گم

تو او را هستي اما او تورا نيست

خيال کژ مبر اينجا و بشناس

که هر کو در خدا گم شد خدا نيست

ولي روي بقا هرگز نبيني

که تا ز اول نگردي از فنا نيست

چو تو در وي فنا گردي به کلي

تو را دايم وراي اين بقا نيست

ز حيرت چون دل عطار امروز

درين گرداب خون يک مبتلا نيست

عطار

ع ش ق

فرقی ندارد کدام راه ،
قدم که برداری به عشق ،
آغوشت را باز کرده ای ،
برای بلا !

اصلا عشق پشت بلا
پنهان است !

گفته بود ، باور نمیکردیم!

طریق عشق جانا
بی بلا نیست

عطار

خنده

خنده باید زد به ریش روزگار
ورنه دیر یا زود پیرت می کند

سنگ اگر باشی خمیرت می کند
شیر اگر باشی پنیرت می کند

باغ اگر باشی کویرت می کند
شاه اگر باشی حقیرت می کند

ثروت ار داری فقیرت می کند
گاز را بگرفته زیرت می کند
عاقبت از عمر سیرت می کند

گر زدی قهقه به ریش روزگار
ریش را چرخانده شیرت می کند

دل به تو داده دلیرت می کند
خویشتن فرش مسیرت می کند

عشق را نور ضمیرت می کند
خاک اگر باشی حریرت می کند

کورش ار باشی کبیرت می کند
رستم ار باشی امیرت می کند
آشپز باشی وزیرت می کند

سیمین_بهبهانی

باران

. باران که شدى، مپرس اين خانه کيست سقف حرم و مسجد و ميخانه يکيست باران که شدى، پياله ها را نشمار جام و قدح و کاسه و پيمانه يکيست باران! تو که از پيش خدا مى آیی توضيح بده عاقل و فرزانه يکيست... بر درگه او چونکه بيفتند به خاک شير و شتر و پلنگ و پروانه يکيست با سوره ى دل، اگر خـدا را خواندى حمد و فلق و نعره ى مستانه يکيست اين بى خردان، خويش، خدا مى دانند اينجا سند و قصه و افسانه يکيست از قدرت حق، هرچه گرفتند به کار در خلقت حق، رستم و موریانه يکيست گـر درک کنى خودت خـدا را بينى درکش نکنى، کعبه و بتخانه يکيست مولانا