باید برای عشق شبی را سحر کنی

تا با غزل به شهر عجائب سفر کنی

طولانی است قصه‌ی شب های انتظار

هرچند با قصیده‌ی خود مختصر کنی

در این جهان که هیچ کسی بی قرار نیست

با شعر می‌شود همه را در به در کنی

یا در هوای گمشده‌ی خویش باز هم

خود را به مصرعی ز جهان بی خبر کنی

از تلخی زمانه بکاهی و بعد از آن

از شور عشق کام کسی را شکر کنی

طبعت اگر خوش است به مضمون نیاز نیست

باید فقط نگاه به قرص قمر کنی

با شعر می‌شود که از احساس بگذری

با یک اشاره رو به سوی خیر و شر کنی

بی اختیار از پل تقدیر رد شوی

از جبر و اختیار به بیتی گذر کنی

هرگز مباد شعر ترت را برای هیچ

یعنی برای شهوت و شهرت هدر کنی

هرگز مباد روح پر از حرص و کینه را

راهی به سوی مقصد عشق و هنر کنی

چشمان خویش را ز دو دنیا بشوی تا

با چشم دیگری به دو دنیا نظر کنی

در کثرتی که نیست به جز جلوه ای از او

هرگز نمان عزیز برادر! ضرر کنی

در هر غزل به وحدت هستی نظاره کن

ای آنکه از ریا و دو رویی حذر کنی

خلوت برای شعر دل انگیز لازم است

باید برای عشق شبی را سحر کنی

محمدجواد_جلالی