عادت داشتیم مرگ بیاد محله مون، یه خونه را انتخاب کنه، در بزنه، دم در یه چای بخوره بره.
حالا آمده محله مون، نمیره
یه مدته داره پرسه میزنه. دستش را کرده تو جیبش قدم میزنه و زیرلب آواز مرا ببوس میخونه. مرگ داره زنگ تک تک خونه ها را میزنه.
منتظریم حوصله ش سر بره، منتظریم راهش رو بگیره برگرده.
بالاخره میره. بالاخره حوصله ش سر میره. مهم اینه ما حوصله مون سر نره. مهم اینه که ما پرحوصله تر از مرگ باشیم. مهم اینه که در را روش باز نکنیم.
مهم اینه خونه بمونیم.حالا این جوری هم نیست که مرگ محله ما را قرق کرده باشه. درسته دستاش را کرده تو جیبش قدم میزنه.
درسته ول نمیکنه بره.
ولی خب، زندگی هم از رو نمیره.
فعلا نشسته تو خونه. گاهی به یه سریال کمدی میخنده، گاهی از پشت تلفن میگه دوستت دارم، گاهی از پشت اسکرین یکی را میبوسه. زندگی گاهی دست میندازه گردن مادرش، گاهی بچه ش رو بغل میکنه.
زندگی گاهی یه تیکه ته دیگ سیب زمینی را با لذت میخوره، گاهی قند میزنه تو چاییش.
وقتی هم بخواد بغض کنه، وقتی دلش بگیره، زندگی میره پشت پنجره پرده را میرنه کنار به محله خلوت خیره میشه.
زندگی دلش که بگیره به درهای بسته خونه های محل نگاه میکنه. زندگی میدونه این درها دوباره باز میشه.
زندگی محل مرگ نمیذاره.
زندگی همیشه با بی محلی روی مرگ را کم کرده. زندگی این جور وقتها زیر لب آواز میخونه: شب سیاه سفر کنم، ز تیره راه گذر کنم....❤️
امیرعلی بنی اسدی
🍃
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۹ ساعت 18:56 توسط مجتبی
|